تبليغاتX
روزهای بارونی

روزهای بارونی

او مي رود تا من مدام در فكر او باشم ولي من ميروم تا قلب او باشد براي ديگري

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی : هرگز ، هرگز                                            

پاسخی سرد و درشت ،،

و مرا غصه ی این هرگز کشت

I beg you that you where  "" with me ""
you told me never...
a cool answer
and this sadness was killed me..

+نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت3:42 بعد از ظهرتوسط Azadeh | |

 

سالروز میلاد امام حسن مجتبی به همه اونایی که به یادم هستن مبارک

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت11:31 بعد از ظهرتوسط Azadeh | |

بیا وقتی برای عشق ((هورااااااااا)) می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم

بیا با خود بیاندیشیم ! اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستنند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست ؟!؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست ....

و من از چند شبنم بیشتر خوابم ....

{نزول عشق را دیدم}

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد ! چرا بعضی نمی دانند که این دنیا

به تا موی یک عاشق نمی ارزد ! چرا بعضی تمام فکرشان""ذکر"" است

ودر آن ذکرهم یاد خدا خالیست ! وگویی میوه ی اخلاصشان کال است...

چرا شغل شریف و رایج این عصر روجالیست ! چرا در اقتصاد راکد احساس این

مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست !

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد... حرفهای تازه را آغاز کرد... 

کاش می شد خالی از تشویش بود... برگ سبزی تهفه ی درویش بود...

کاش تا دل می گرفت و می شکست(عشق می آمد و کنارش می نشست)

کاش با هر دل دلی پیوند داشت ... هر نگاهی یک سبد لبخند داشت...

کاش این لبخندها پایان نداشت...

کاش دیواری میان ما نبود... بلکه می شد آنطرف تر را سرود...

کاش من هم یک قناری می شدم... در تب آواز جاری میشدم ...

آی مردم من غریبستانیم !!! امتداد لحظه ای بارانیم !!! شهر من آنسوتر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست... شهر من بوی تغضل می دهد...هر که می آید به او گل میدهد

دشتهای سبز . وسعتهای ناب... نسترن . نسرین . شقایق . آفتاب .... باز این اطراف حالم را

گرفت ...لحظه ی پرواز بالم را گرفت ...می روم آنسو تورا پیدا کنم ... در دل آئینه جایی وا کنم   

 

+نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت9:57 بعد از ظهرتوسط Azadeh | |

 

خدایا اگر ما بد شویم تورا بندگان خوب بسیار است

ولی اگر تو با مابد شوی ما را خدای دگر کجاست؟

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط Azadeh | |

به پنجره کوچک اتاقم نگاه می کنم » خدایا !!

این چهره ی من است ؟؟؟ تنها تصویری از بازیهای دیروز را می بینم

و اما امروز چرا کسی با من بازی نمی کند ؟ کاغذ های دفتر خاطراتم

یخ می زند انگار می خواهند خبر از مرگ دهند!!

راستی در نبود من تو به که می اندیشی؟جای دستان مرا چه کسی برایت پر خواهد کرد؟

دلم می خواهد بدانم بعد از مرگ من تو برای از دست دادنم

گریه می کنی ؟ یا شادمان میشوی ؟ آری ! من خواهم رفت

با کوله باری از حسرت و نومیدی خواهم رفت

+نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت0:16 قبل از ظهرتوسط Azadeh | |

 

اي که چنين نمناکي !

زير باران بودي؟ اي خيال ابدي ! بي تو من تنهايم تو چرا غمگيني؟
من اگر مي گريم ترس فردا دارم ترس بي تو ماندن تو چرا مي گريي؟
اي صداي قدمت نبض دلتنگي من من اگر دلتنگم تو چرا تنهايي؟
رو به رويم بنشين حرف دل با من گو من اگر خاموشم تو چرا دلتنگي؟
من اگر تاريکم مثل شب هاي دگر پشت اين پنجره ها تو چرا خاموشي
؟
من اگر مي بارم مثل باران بهار تو چرا نمناکي؟
سايه ات زد فرياد من براي غم تو مي گريم من مسافر هستم آمدم تا بروم
رفتنم تا ابديت جاريست
....

+نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت0:32 قبل از ظهرتوسط Azadeh | |

غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟

من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟

مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟

در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟

لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...

+نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت1:32 قبل از ظهرتوسط Azadeh | |